تبليغاتX
هیچ راهی دور نیست

هیچ راهی دور نیست

 

در سمت توام

دلم باران ، دستم باران
دهانم باران ، چشمم باران

روزم را با بندگی تو پا گشا می کنم ...

هر اذانی که می وزد
پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند ...

هر اسم تو را که صدا می زنم
ماه در دهانم هزار تکه می شود ...

کاش من همه بودم
کاش من همه بودم

با همه دهان ها تو را صدا می زدم ...

کفش های ماه را به پا کرده ام
دوباره عازم توام ...

تا بوی زلف یار در آبادی من است
هر لب که خنده ای کند از شادی من است

زندگی با توست

زندگی همین حالاست...
زندگی همین حالاست...

 

+نوشته شده در شنبه 5 آذر1390ساعت22:23توسط مینا | |

 

يك جاده اي بود من و تو زديم به راه جاده.

قدم هاي تو خيلي بزرگ بود . من وقتي مي خواستم هم راه توقدم بردارم

بايد دنبال تو مي دويدم . از شدت دويدن دنبال تو خسته شدم . كنار جاده

نشستم. ديدم از تو خبري نبود صدات زدم وايسا.

ولي تو به رفتن ادامه دادي. بلند شدم و دنبالت تا اونجايي كه بود دويدم تا

رسيدم به دوراهي .

از تو خبري نبود مي ترسيدم حركت كنم ولي بايد انتخاب

مي كردم چون به تاريكي مي خوردم. دوراهي من و خيلي ترسوند .

ترسيدم به راهم ادامه بدم بايد چكار مي كردم .

از تو خبري نبود و با دل

گريون برگشتم فهميدم

ميونبر زدي و رفتي

+نوشته شده در یکشنبه 6 شهریور1390ساعت22:40توسط مینا | |


عزیزم!
قلب من رو به تو پرواز می کند!

مرا ببخش!
از این جرم بزرگ که دوستی است و جنایت ها به مکافات آن رخ می دهد،چشم بپوشان.

اگر به تو «عزیزم» خطاب کرده ام، تعجب نکن.
خیلی ها هستند که قلبشان مثل آب یا آتش رفتار می کند.
عارضات زمان، آن ها را نمی گذارد که از قلبشان اطاعت داشته باشند و هر اراده ی طبیعی را در خودشان خاموش می سازند.
اما من غیر از آن ها و همه ی مردم هستم .
هر چه تصادف و سرنوشت و طبیعت به من داده،به قلبم بخشیده ام.

و حالا می خواهم قلب سمج و ناشناس خود را از انزوای خود به طرف تو پرتاب کنم
و این خیال مدت ها است که ذهن مرا تسخیر کرده است.

می خواهم رنگ سرخی شده، روی گونه های تو جا بگیرم.

یا رنگ سیاهی شده، روی زلف تو بنشینم.

من یک کوه نشین غیر اهلی، یک نویسنده ی گمنام هستم که همه چیز من با دیگران مخالف و تمام اراده ی من با خیال دهقانی تو، که بره و مرغ نگاهداری می کنید، متناسب است.

بزرگ تر از تصور تو و بهتر از احساس مردم هستم...
به تو خواهم گفت چه طور...

اما هیهات که بخت من، و بیگانگی من با دنیا امید نوازش تو را به من نمی دهد.
آن جا در اعماق تاریکی وحشتناک خیال و گذشته است که من سرنوشت نامساعد خود را تماشا می کنم...

دوست کوه نشین تو
نيما

+نوشته شده در سه شنبه 25 مرداد1390ساعت16:3توسط مینا | |

 

 

 خدايا  . . . . .

 

. . . . . . .

 

 

+نوشته شده در دوشنبه 27 تیر1390ساعت23:41توسط مینا | |

 

من ميبافم........

 

                                 تو ميبافي..........

 

      من براي تو كلاه  تا سرت گرم شود

 

                          تو براي من دروغ تا دلم گرم شود

+نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت23:10توسط مینا | |

 

خدايا

تو را غريب ديدم و غريبانه غريب شدم

 

تو را بخشنده پنداشتم و گناهكارشدم

 

تورا وفادار ديدم و هر جا كه رفتم بازگشتم

 

 تو را گرم ديدم و در سردترين لحظه ها به سراغت آمدم

 

تو مرا چه ديدي كه وفادار ماندي

 

+نوشته شده در پنجشنبه 2 تیر1390ساعت13:39توسط مینا | |

 

پنج وارونه چه معنا دارد ؟!
  

خواهر کوچکم از من پرسيد

 

من به او خنديدم

کمي آزرده و حيرت زده گفت

روي ديوار و درختان ديدم

باز هم خنديدم

گفت ديروز خودم ديدم پسر همسايه

پنج وارونه به مينو ميداد

آنقَدَر خنده برم داشت که طفلک ترسيد

بغلش کردم و بوسيدم و با خود گفتم

بعدها وقتي غم

سقف کوتاه دلت را خم کرد

بي گمان مي فهمي

پنج وارونه چه معنا دارد

+نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت23:4توسط مینا | |

 

 

دنيايم را به لبخندت مي بخشم .

 

هراسي نيست

 

تو شاد باشي انگار دنيا از آن من است

 

+نوشته شده در دوشنبه 23 خرداد1390ساعت22:56توسط مینا | |

 

 

تقديم به تمام دوستانم كه بيشمارند

 

        دوستان باوفا سايه گستر

 

                           لحظه هاي تاريخ و شيرين روزگارند .

 

                                        سايه تان برقرار

 

+نوشته شده در شنبه 3 اردیبهشت1390ساعت14:27توسط مینا | |

 

 

من گمان می کردم ....

 

 دوستی همچون سروی سرسبز .

 

چهار فصلش همه آراستگی ست .

 

 من چه می دانستم

 

سبزه می پژمرد از بی آبی

 

سبزه یخ می زند از سردی دی

 

+نوشته شده در یکشنبه 15 اسفند1389ساعت22:6توسط مینا | |